مست...
حیران...
از لبان شب،
از دل مهتاب،
می کشد صبح دم: نور تاریک را...
در دلش شاید:
غباری... اشکی... دردی...
مست تر از هر بار.
مست تر از دیروز.
رنگ شب دارد:
صبح دم... صبح تر از هر روز.
علی اکبر گل پیچ - 1396/12/7
علی اکبر گل پیچ - 1396/12/7
گاهی با خود می گویم:
آری، آسمان یک دختر است.
اگر نه، به این ظرافت نمی رقصید، نمی خندید، نمی اشکید...
گاهی می پرسم:
چرا معشوق انسانی
چرا آسمان نه؟!
آسمان میحرفد، با ابرهایش.
هر لحظه به حرف هایت گوش می دهد و برای داستان های غم انگیزت می گرید.
حتی گاهی برایت جشن می گیرد...
البته باید به او هشدار داد، کمتر خرج کند...
آخر چه کسی این همه برف شادی می خرد؟!
البته یک خصلت خوب دیگر هم دارد.
برف شادی اش، سرد است.
به تو می فهماند: خیلی هم خوشحال نباید شد...
آه آسمان...
تصمیم گرفته ام فقط با تو عشق بازی کنم!
لااقل تو خیانت کار نیستی.
یعنی، نمیتوانی باشی...
البته میدانم.
دلت گرفته است...
از اینکه خیانت کاران می کشند، و تو محکوم می شوی...
راستش را بگویم:
من به تو خیانت کرده ام.
جز تو معشوقه ی دیگری هم دارم.
درخت زرد آلوی حیاطمان...
که البته جای خواهرم است.
از کودکی کنارم بود.
باهم بازی می کردیم، درد دل می کردیم، و حتی گاهی دعوا...
اما خوب، شاید تو ناراحت شوی...
راستی، آیا واقعا تو ناراحت می شوی؟!
حق بده: وقتی می بینم تعداد زیادی شاعر از تو سرشارند...
اما نگران نباش. من میدانم کهتو خیانت کار نیستی...
آخوس
(علی اکبر گل پیچ)
اسفند ۱۳۹۵
و در آن شب هنگام
و در آن غربت تنهایی من
می شکافد کوهی
می زاید رودی
که به اقیانوسی مانند
میروم در ساحل
می روم در آب
آب می ترسد انگار:
جذر جذر جذر...
میدوم من سویش
که به ناگاه، می زند صبح دم
آبِ ترسو، مغرور
منِ جنگجو طعمه:
مَد
می هراسم حتی!
میجهم سو ساحل
حیف دور است اما
میدوم حتی
اما حیف! ساحل ما قهر است
که چرا رفتی یار
پی آن ترسوها
میرود او هم
پشت به آفتاب کرده
میزند سوسو
همچنان از کوه
آخرین دیدار است
برد ترسو بر جنگجو:
مَد مَد
و مَد
#آخوس
#علی_اکبر_گل_پیچ
اسفند ۱۳۹۵
ثانیه ها چه غمگین می گذرد
لب ها، چه بی معنا بوسیده می شوند
چشم ها، چه بی حیا نگاه می کنند
و امان از قلب ها... قلب ها چه تاریک هستند!
می گذرم، می گذرم و می گذرم
از کوچه های بی حیایی
از چشم های حیوانی
و از لب های منتظر
منتظر فردی جدید
ناگهان گل ها شکوفا می شود
آسمان شب، یک باره روشن می شود
عاشق ها بیدار می شوند
کوچه ها، ناگه گلستان می شود
و تو در طلوع خورشید پدیدار می گردی
لب من از عاشقی یکباره خندان می شود
چشم ها هیچ نمی بینند
هیچ چیز نمی بینند و چه جالب که تو جزو هیچ چیز نیستی
تو همه چیز هستی!
ثانیه ها یکباره خندان می شوند
آفتاب با تو ملایم می شود
و اکنون زمانی است موعود
و آنگاه است که تو متولد شدی!
و تو گریه می کنی و همه می خندند
و انتظار خنده هایت را می کشند
و تو عجب دلبری هستی
با سلام.
دلیل نامگذاری:
درواقع در این شعر، قالب های ادبی رعایت نشده و این جزو اختیارات یک نویسنده است.
برگرفته از داستانی واقعی
*****************************************************
دخترک رنگ خون بدیده بود:
دخترک رنگ دنیا ندیده بود
طعم زندگی، بی غم چشیده بود
دخترک رنگ دنیا ندیده بود
ناگهان رنگ قرمز بر دامنش چکیده بود
گاهی ز سر غم، هواری میزد
گاهی ز خستگی، ندایی میزد
دل دخترکپاکبود اما
مرد بی خطر، بدجور می زد
پدرش گرچه بود مرد کارزار
بهر آبرو، به هر در می زد
آخرش کار به آنجا رسید یک روز
که آن دخترک، با تیغ زد
مردبی خطر، مرد بی جَنَم
فرق نیست بین پدر و مرد بی خطر
دخترک رنگ دنیا ندیده بود
ناگهان رنگ قرمز بر دامنش چکیده بود
دخترک از عشق هیچ ندیده بود
مرد بی خطر، پدر ندیده بود
پسرکی بود بس بی خطر
ناگهان گشت مرد پر ز درد
قطره ای بود کوچک، از آب چَشم
ناگهان گشت دریای پُر ز اشک
عشقش از بهر پاکی، لب نداده بود
دریای بی خطر، آرامش ندیده بود
قلبش آن زمان، تنها یک بچه بود
از سر نبود پدر، بچه کرده بود
مرد بی خطر دلش پر درد بود
می گفت پدر فقط یک ترس بود
مرد بی خطر تنها نشسته بود
دخترک بهر چه کس سوخته بود
ز پدرِ مرد بی خطر؟
یا که از بردگی مرد بی جَنَم؟
آسمان تیره و تار گشته بود
ای کاش مرد بی جَنَم بی آبروگشته بود
آسمان از خستگی رنگش پریده بود
دخترک از خستگی، روحش پریده بود
زندگی شاد نیست، نتوان شاد گفت
ز خنده های زورکی، نتوان شعر گفت
مرد بی خطر، مرد بی جَنَم
مرد بی پدر، مرد بی خبر
ننگ است کار من بهر هرچه است
ای کاش نباشد هیچوقت، مرد بی خبر
مرد بی خبر، دنیا بدیده است!
هر دنیا دیده، خرد ندیده است
«آخوس»
۱۱/۱۰/۱۳۹۴
۲:۱۹
پاکی هایت، همچون چراغی راه موفقیت مرا هموار می سازد.
دلم می ریزد.
و تو عجب آشنایی هستی.
لبهایم برهم فشرده می شود.
و تو عجب نوازنده ای هستی.
شاید وقتی با لبخندی، مرا شلغم خودت صدا میکنی، درواقع ابراز عشق می کنی!
و ای کاش عظمت خلقتت را بدانی .
اگر زمانی کودکمان به هنگام نوشتن انشا بپرسد: عاشقانه ترین واژه ی دنیا چیست؟
خواهم گفت: شلغم!
و او خواهد خندید
و او نخواهد فهمید
و او خواهد گفت: عجب فیلسوف دیوانه ای هست پدرم!
و او خواهد خندید به تمام شلغم گفتن هایت.
و او نخواهد فهمید معنای گریه هایم را درحال شلغم خوردن.
و تو مرا دوست داری.
تو مرا راهنمایی خواهی کرد.
عشق تو مرا چشم بسته وادار به راه رفتن می کند.
و تو ای معشوقه ی شیرینم، آنگاه که موج احساساتت را قطره قطره بر دهانم می چکانی، تشنه تر می شوم.
و چه جالب که اگر تا ابد هم ادامه دهی، من سیری ناپذیرم.
ای ملکه ی زیبایی ها؛ دوستت دارم.
«آخوس»
۵/۱۰/۱۳۹۴
شب یلدا در راه است
شعری باید گفت!
پاییز خواهد رفت
فصل شاعری هایم
فصل پادشاهی ام
فصل رقصیدن با تو
فصل اشک های بی معنا
فصل اخم های بی پاداش
شب یلدا در راه است
شعری باید گفت!
غم من بی پایان است
قلب من از تو خالیست
شب یلدا در راه است
و تو نخواهی ماند!
دل ها همه خندان است
اما تو نخواهی ماند
شب یلدا در راه است
شعری باید گفت!
اما چگونه باید ساخت
حافظ وار باید بود و شب یلدا را شب ظلمت دانست؛
منتظر طلوع خورشید بود
یا که باید خندید و درد ها را ندید
شب یلدا در راه است
شعری باید گفت!
و تو نخواهی ماند
و تو نخواهی خواند
اما شعری باید گفت
درد من رنگین است!
درد من شیرین است!
درد من آرامشی خواهد ساخت
آرامشی در دل تو
شب یلدا در راه است
شعری باید گفت!
و چقدر سنگین است این واژه:
«فردا»
و روزی خواهد آمد که تو آسان می خندی
پس مرا آرام نکن
بگذار در فراق تو و پاییز بمانم.
سعدی هم با من خواهد خواند:
بگذار تا بگریم، چون ابر در بهاران
کز سنگ ناله خیزد، روز وداع یاران
و تو مرا تنها بذار ای عشق!
نترس
ما نخواهیم مرد
تنهایم بگذار
امشب، شب به امید آفتاب نشستن است
شب یلدا در راه است..
بروید!
یلدا نخواهد رقصید!
«آخوس»
«۳۰/۹/۱۳۹۴»
«۱۶:۲۳»
با من نفس کشیدن را دوست ندارد! و چه حس ناآرامی دارد اکسیژن لحظه های او بودن.
و آنگاه که آسمانت را غم فرا می گیرد می گویی کاش فردایی نباشد.
روزی خواهد رسید که من را خواهد فهمید. آن روز او هم خواهد گفت: کاش قلب ها می فهمیدند!
و تو خواهی گفت:
آسمانم ابری است.
نفس هایم زندانی جسم.
رنگ ها همه از خاک اند.
دوست ها همه در خاک اند.
آسمانم ابریست.
شاید آن زمان سهراب به خواب تلخت بیاید و با درد بگوید:
پشت دریاها شهریست.
قایقی باید ساخت.
و شاید در آن زمان دختران زیبا همچون مردابی تو را فراری دهند و باز هم به قول سهراب:
پریانی که سر از آب بدر می آیند، و در آن تابش تنهایی ماهی گیران، می فشانند فسون از سر گیسوهاشان. همچنان خواهم راند.
«آخوس»
۲۹/۹/۱۳۹۴
۱۱:۱۴